
بعد از کلی اصرار قبول کردم که براش یه پرنده بگیرم.یه سیره ی رنگارنگ از شوق داشتنش لپاش گل انداخته و حتا باید تو رفتن به دستشوییم همراهیش کنه. اما رنگی نوک از نوک باز نمیکنه و دریغ از یه چیکه آواز.بامداد میگه بزرگترین آرزوم اینه که رنگی بخونه. دیروز بردیم قفسشو گذاشتیم تو حیاط و خودمون برگشتیم تو خونه صبونه بخوریم که بعللللله!رنگی کوچولو کوچولو شروع کرد به خوندن.من بیشتر از بامداد ذوق کردم. اما چالش بعدی اینه که بامداد به آرزوش نرسیده و وقتی می رسه که رنگی به هم وصل (به قول خودش )آواز بخونه...
ادامه مطلب
تمام تعطیلات عید رو سرفه کرد.چن روز قبل از عید به شدت سرما خورد و سینوسش عفونت کرد.توی عکسای تولد شش سالگیش می شد کاملا فهمید که چقدر بهش سخت گذشته. دیشب از ساعت 3 تا خود صبح متوالی بالا آورد.صبح سر میز صبحونه با چشمای پرش طاقت نیاورد و زد زیر گریه که :چرا زندگی اینقد سخته؟؟؟ باید چی میگفتم؟...
ادامه مطلب
میگه:مامان می دونی زندگی خیلی سخته؟ می پرسم :چطور مگه؟میگه ما هیچ وخ راضی نیستیم،وقتی تابستونه دلمون آدم برفی می خواد،وقتی زمستونه دلمون شنا می خواد! بعدش میگه :حالا نرو پیش خاله اینا این حرفای منو بزن منو ضایع کن!!! چها روز پیش اولین اردوی زندگیشو با بچه های مهد رفت،گمونم من و باباش خیلی بیشتر از خودش هیجان زده بودیم...
ادامه مطلب