
تمام تعطیلات عید رو سرفه کرد.چن روز قبل از عید به شدت سرما خورد و سینوسش عفونت کرد.توی عکسای تولد شش سالگیش می شد کاملا فهمید که چقدر بهش سخت گذشته. دیشب از ساعت 3 تا خود صبح متوالی بالا آورد.صبح سر میز صبحونه با چشمای پرش طاقت نیاورد و زد زیر گریه که :چرا زندگی اینقد سخته؟؟؟ باید چی میگفتم؟...
ادامه مطلب
میگه:مامان می دونی زندگی خیلی سخته؟ می پرسم :چطور مگه؟میگه ما هیچ وخ راضی نیستیم،وقتی تابستونه دلمون آدم برفی می خواد،وقتی زمستونه دلمون شنا می خواد! بعدش میگه :حالا نرو پیش خاله اینا این حرفای منو بزن منو ضایع کن!!! چها روز پیش اولین اردوی زندگیشو با بچه های مهد رفت،گمونم من و باباش خیلی بیشتر از خودش هیجان زده بودیم...
ادامه مطلب