این داستان:رنگی

خرید بک لینک
بعد از کلی اصرار قبول کردم که براش یه پرنده بگیرم.یه سیره ی رنگارنگ

از شوق داشتنش لپاش گل انداخته و حتا باید تو رفتن به دستشوییم همراهیش کنه.

اما رنگی نوک از نوک باز نمیکنه و دریغ از یه چیکه آواز.بامداد میگه بزرگترین آرزوم اینه که رنگی بخونه.

دیروز بردیم قفسشو گذاشتیم تو حیاط و خودمون برگشتیم تو خونه صبونه بخوریم که بعللللله!رنگی کوچولو کوچولو شروع کرد به خوندن.من بیشتر از بامداد ذوق کردم.

اما چالش بعدی اینه که بامداد به آرزوش نرسیده و وقتی می رسه که رنگی به هم وصل (به قول خودش )آواز بخونه

کانگوروی مادر و کوچولوی کیسه اش...

ما را در سایت کانگوروی مادر و کوچولوی کیسه اش دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 5:50

صفحه بندی